غروب عاشقي رنگش طلايي است ولي در آخرش مرگ و جدايي است
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا جام اجل نکرده ام نوش هرگز نکنم تو را فراموش
در شبي غمگين تر از من قصه رفتن سرودي تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی
من ان غريب ديروز..... اشناي امروز.... و فراموش شده
فردايم .......در اشنا يي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا . يا دم کني
کاش زندگي فرصت دهد گاهي از گل ها ياد کنيم کاش
بخشي از زمان خويش را وقت قسمت کردن شادي کنيم
در زماني که:
وفا قصه برف به تابستان است وصداقت گل نايابي
است ودر آينه چشمان شقايق ها نيز عابر و ظالم و بي
عاطفه غم جاريست به چه کس بايد گفت ؟
با تو خوشبخت ترين انسانم
محبت از درخت آموز:
که سايه از سر هيزم شکن هم بر نميدارد

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از
اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي
هست كه ديگه اونجا جاي من نيست
هيچ موقع چشمانت را براي كسي كه مفهوم نگاهت را نمي داندگريان نکن
ادامه مطلب

